|
|
|
|
|
»آزادي آواز چاقوها شد، و جيب دزدها، و جانماز قبرها، آزادي جواهرات گذرگاه سياست شد، و بازرگان دروغ هاي رنگين ميان شهرها، آزادي لنگه ي بار قاچاق شد. هاي چه كسي نشان كامل آزادي را به من ميدهد؟ اين واژه بي آبرو شد، آزادي چراغي است، كه راه را دراز ميكند و هر دستي او را بر ميدارد...« ( شيركوبيكه س) اگر در بعضي از كشورها حقوق انسانها لگد مال نمي شد و انسانها يكديگر را به خاطر اعتقاداتي كه دارند آزارنمي دادند، اگر جامعه اي داشتيم كه در آن سنت ها و رسوم همچون زنجيري بر هر روحي سنگيني نمي كرد، اگر انسانها به جاي گريز از آزادي به زير چتر استبداد پناه نمي برند و طالب آزادي بودند و هزينه آن را مي دادند و نظامها هر صداي مخالفي را به بهانه هاي مختلف سركوب نمي كردند، نياز به نوشتن چنين مطالبي نبود. در صورتي كه يكه تازي خود كامان ، هياهوي عوام فريبان ، شگفت كاري مدعيان آزادي و ساده دلي مردمان اجازه دهد انگيزه تهيه اين نوشتار ، فشاري است كه نيروهاي دشمن آزادي بر اساس اقتدارگرايي شخصيت و هويت خود بر جامعه انساني وارد مي كنند. شايد تصور شود كه بعضي از انقلابها براي بر چيدن سلطه ي قوايي كه سالها آزادي و استقلال مردم كشور را ناديده گرفته ، و زنجير ها را شكسته و خود را رها كرده اند. شواهد نشان مي دهد كه اگر هدف از آزادي سعادت و نيكبختي انسان بوده، اكثريت انسانها در اين معامله ناكام شده اند . تجربه هاي گرانبهاي بعضي از انقلابها نشان مي دهد كه خلل نه در يك فرد و در يك گروه بلكه در اساس كار است. مشكلي اگر هست در ساختار پيچيده و نامفهوم قدرت از يك طرف و حكومت سنگين و بي رحم ، رسوم و سنت و افكار عمومي بر وجدان انسانها از طرف ديگر است. بعضي از اين ملت ها وقتي بر دو راهي انتخاب رسيدند با دو گزينه حياتي و سرنوشت ساز روبرو گرديده اند: اول: براي اجتناب از ناتواني به دليل ترس و عدم خودباوري به ديگران تسليم شوند و مقررات كار خود را به آنها بسپارند. دوم: با عشق و كار خلاق انگيخته با جهان وجهانيان مرتبط شوندولي فرديت خودرا از دست ندهندو به دلايل بسيار تاريخي گزينه اول را انتخاب كردند كه به اعتقاد برخي از بيماري ها ي جوامع ناشي از همين انتخاب است . اين نوشته يك ياد آوري است به مخاطبان تا در روزگاري كه صداي پاي استبداد هر روز بلند تر و نزديكتر مي شود. همرنگ جماعت نشوند، فرديت خويش را از دست ندهند و حداقل گوهر آزادي را در سينه خود محفوظ نگاه دارند و يا حداكثر باور كنند كه مرگ در تلاش عليه استبداد برتر از زندگي بدون آزادي است، زيرا كه مرگ بالاترين اثبات فرديت و هويت انسان است. اگر آدميان در ميان هدفهاي حيات يكسان مي انديشند و اگر نياكان ما همچنان در بهشت عدن قرار وآرام داشتند تصورمطالعه درباره ي واژه اي همچون آزادي ممكن نبود. چرا كه اين مبحث زاييده و پرورده اختلاف نظرها است. اختلاف نظرهايي كه گر چه تاريخ دقيقي براي آغاز آن نمي توان ذكر كرد اما تاريخ پايان آن به يقين زمان خواهد برد. در تاريخ بشر تقريباً همه اخلاقيون و متفكران ، آزادي را ستوده اند، معني آزادي به قدري كشدار است كه با هر گونه تغييري جور در مي آيد. نيازي نيست كه وارد بحث تاريخ شد يا بيش از دويست معني گوناگون را كه نويسندگان تاريخ عقايد براي اين واژه ضبط كرده اند بازگو كرد. شايد ساده ترين و در عين حال بهترين مفهوم آزادي اين باشد: قلمرويي كه شخص بتواند هر كاري مي خواهد انجام دهد بدون كوچكترين مانع دروني و بيروني ولي در واقعيت جهان امروز اين تعريف نه تنها صدق نمي كند و انسان آنچنان در قيد و بندهاي دروني خود اسير است كه حتي در پاره اي از اوقات در عين اسارت خود را آزاد مي داند . آزادي يكي از بديهي ترين حقوق و امتيازات انسان است كه خداوند همراه وي آفريده است و شايد نخستين بار زماني معني يافت كه انسان از روي اختيار دست به سوي ميوه ممنوع برد و زمين را براي زندگي انتخاب كرد و همين انتخاب بود كه باعث شد تاريخ آدمي، داستان تلاش براي آزادي گردد، زيرا پس از آن بود كه انسانها به دست يكديگر آزاديهاي هم را نقض كردند، استبداد را معني دادند و نوع بشر را تشنه آزادي كردند و باعث شدند تا در عصر ما آزادي به يكي از مهمترين نيازهاي بشر تبديل گردد در حالي كه خود امتياز بشر بود. رشد و كمال انسانها همواره در بستر آزادي تحقق يافته است به حدي كه بسياري از فلاسفه معتقدند اگر حداقل آزادي فردي رعايت نشود نه تنها تعقيب بلكه حتي تصور هدفهاي مقدس براي بشر امكان پذير نيست. سلب آزادي انسان و جامعه هاي انساني حركتي غير طبيعي است كه باعث بوجود آمدن انقلابها و حتي شورشهاي مختلفي در طول تاريخ شده است و اولين گوهري كه در اين انقلابها بدست آمده است ، آزادي است. قبل از آنكه در پي تعريف آزادي بود بايد آزادي را درك و احساس كرد . اگر آزادي همواره همزاد انسان است كه چنين مي باشد، پس براي درك آن نيازي به تعريف نيست و بايد به وجدان مراجعه كرد: »آرزوي من اين است كه زندگي مي كنم و تصميماتي كه مي گيرم در اختيار خودم باشم و به هيچ نيروي از خارج وابسته نباشم . مي خواهم عامل باشم نه معلول . دلايل و هدفهاي كارم را خودم تشخيص بدهم و عوامل ديگري در من مؤثر نباشد. مي خواهم فاعل و تصميم گيرنده باشم. نمي خواهم ديگران درباره من تصميم بگيرند . مي خواهم خود راه خويش برگزينم ، نه اينكه تحت تأثير عوامل خارجي با ديگران به راهي كشانده شوم. نمي خواهم برده باشم. مي خواهم خود هدف و روش خويش را انتخاب كنم و آن را به تحقق برسانم.« اين جزئي از مفهومي است كه وقتي خود را انسان مي خوانم در نظر دارم. چيزي است كه مرا به عنوان آدميزاد از ساير موجودات دنيا متمايز مي گرداند . من در وراي اينها آرزومندم كه خود را موجودي متفكر، صاحب اراده و فعال بشناسم و مسئوليت گزينشهاي خويش را بر عهده گيرم و بتوانم آنها را بر زمينه افكار و اهداف خود تبيين كنم. هر مقدار كه به اين آرزوها دست يابم خود را همان مقدار آزاد احساس مي كنم و به همان اندازه كه تحقق آنها را دور از دسترس بدانم احساس بردگي مي كنم. آنچه كه گفته شد ندايي است كه هر انسان در حالت طبيعي و در جامعه اي آزاد دارا مي باشد و بهترين مفهوم براي آزادي فردي است و اما نبايد از ياد برد كه رسيدن به اين نوع آزادي چه هزينه اي را بر دوش بشر گذاشته است و چه اختلاف نظرهايي را بر انگيخته است. آزاديخواهي هميشه در زمره فضايي بوده است كه انسانها در راه آن جانباز هاي حماسي و شگفت انگيزي را با آغوش باز پذيرفته اند . هويت در پرتو آزادي از چنان اهميتي برخوردار است كه انسانها تحمل رنجها، مصيبتها و حتي ايثار جانشان را نيز براي آن پذيرا شده اند. اما اگر آزادي تا اين حد بديهي است، پس استبداد را كه قدمتي به اندازه تاريخ بشر دارد ، چگونه بايد توجيه كرد: انگيزه مخالفان آزادي از سه حالت خارج نيست: 1- مي خواهند اراده خود را بر ديگران تحميل كنند و اين انگيزه اي است كه پشت بزرگترين ديكتاتورهاي جهان قرار داشت. هر يك از افراد بشر، چه فرماندار و چه فرمانبردار، بدبختانه گرفتار اين تمايل است كه ميل و عقيده خود را به عنوان سر مشق رفتار ، بر ديگران تحميل كند و هيچ علتي ، جز كمبود قدرت مانع از پايمال شدن آزادي فرد در زير اين ميل نيست و در صورت تأمين قدرت، آزادي است كه در پاي آن قرباني مي گردد ، چنانچه هيتلر مي گفت: انسان موجودي است كه تا توي سرش نزنند آدم نمي شود و به خاطر همين عقيده خود يكي از بزرگترين و خشن ترين ديكتاتور هاي تاريخ را بوجود آورد. البته از اين نكته نيز نبايد غافل شد كه چه بسا بسياري از اين مستبدان اهداف عالي و خوش ظاهر و فريبنده را نيز مطرح مي كنند تا بتوانند همچنان حكومت كنند، مانند ديكتاتوري كه مي گفت:» من عادلم اما عدالت را خودم تعريف مي كنم «و غافل بود از اين نكته كه به اين ترتيب همه انسانها عادل هستند. 2- در پي همرنگي و يكرنگي اجتماع هستند، نمي خواهند بر خلاف ديگران فكر كنند و نيز نمي خواهند كه ديگران بر خلاف آنان بينديشند و اين حالت است كه تبديل به ديكتاتوري جامعه مي شود و باعث فلج شدن شخصيت ، خلاقيت و هويت انسان ميگردد، همچنانكه تجربه بعضي از مكاتب بشري به خوبي اين نكته را ثابت ميكند. 3- مي پندارند پرسش چگونه بايد زيست يك پاسخ بيشتر ندارد و اگر آن پاسخ بدست آمد (از هر طريقي) انحراف از آن خطاست و وضع قوانيني بر ضد افراد و حتي خفه كردن آنها موجه است. و اين حالت است كه منجر به پيرايش خطر ناكترين ديكتاتوريهاي تاريخ، يعني استبداد مذهبي شده است و به نام مذهب و دين هر حركت آزاد يخواهانه اي را سركوب كرده است. به هر حال انگيزه مخالفان آزادي هر يك از اين سه حالت ذكر شده كه باشد ، از يك ديكتاتوري مطلق و امپراطوري فردي گرفته تا يك ديكتاتوري تمام عيار و حكومت هاي به ظاهر دموكراتيك و يا يك استبداد سنگين و خشك مذهبي همچون طالبان، نتيجه آن يكي است: مي خواهند از انسان چيزي بسازند كه شباهتي با آدميزاد نداشته باشد و شايد هم به گفته جان استوارت ميل: انسانها در زير دنده اجتماع تراشيده مي شوند و اين دموكراسي به ايجاد ماشينهاي خود كاري كه فقط قيافه آدمي دارند مي انجامد و سرانجام به آزادي كشي مي انجامد. پرسشي كه پيش مي آيد اين است كه اگر آزادي مقدس است و يك آرمان وانسانها براي كسب آن حتي جان خود را فدا مي كنند ، پس چگونه حكومتهاي استبدادي ، قرنها دوام مي آورند و چه دليلي در دست است كه در همين ديكتاتور يها ، بسياري از مردمان خود را سعادتمند احساس مي كردند و اعتراضي هم نداشتند؟ در پاسخ به اين سؤال بايد به نكته ظريفي اشاره كرد و آن است كه گر چه آزادي گوهري است مقدس اما كسب آن، مشروط به پرادخت هزينه هايي بوده است كه بسياري از آدميان هنوز هم حتي در عصر ما حاضر به پرداخت آن نيستند و گريز از آزادي را ترجيح مي دهند و نكته ديگر اينكه آزادي دشواريهاي را به همراه دارد كه در بعضي مواقع و براي انسانهاي راحت طلب سخت تر از تحمل استبداد مي شود و به گفته ژان ژاك روسو »معلم بزرگ آزادي«:» قانون آزادي چه بسا سخت تر از يوغ استبداد باشد« و اضافه مي كند :»حكومت توده اي استبدادي است ،آميخته با تشنج و اضطراب و حكومت سلطنتي استبدادي است كار آمد تر و متمركز تر . در مجموع با توجه به آنچه ذكر شد ، مي توان براي درك بهتر مفهوم آزادي آن را اينگونه توضيح داد: آزادي به منزله يك واقعيت ، چيزي نيست كه كسي به كسي اعطا كند يا كسي از كسي خواستار آن شود. آزادي در اين معنا يك واقعيت است يعني به خودي خود موجودات و آدميان به صرف انسان بودن واجد آن هستند . آزادي به منزله يك واقعيت همان است كه فيلسوفان از آن تحت عنوان اختيار ياد مي كنند. هيچ حكومتي و هيچ حزبي بر پيروان و اعضاي خود اختيار را عطا نمي كند. آدميان به صرف آدم بودن مختارند و اگر اختيار از آدميان سلب شود، به واقع انسانيت از آنها سلب شده است.آزادي از يك حيث ديگر هم تقسيم مي شود به آزاديهاي دروني و بيروني . آزادي بيروني به معناي رهايي يعني نبودن مانع. يعني هيچ كسي در بيرون مانع حركت بيروني و بدني انسان نباشد . آزادي به معناي رهايي البته تا حدي مطلوب است. خصوصاً رهايي از ظلم و جبر جباران و مستبدان . هيچ انساني نمي پسندد كه كسي بر او بايستد و حركات مطلوب او را كنترل كند. انسان مي خواهد ارباب و بنده خود باشد و هيچ مستبدي براي او حدي نمي گذارد. پاره اي از اين قيود ظالمانه آشكارند و پاره اي ديگر پنهان . ظلم يك حاكم مستبد قيد و بندي آشكار است. اما همه روابط اجتماعي قيود پنهان هستند . دوركيم در تعريف جامعه مي گويد:»جامعه چون موجودي است ايستاده در برابر ما ،كه ما را محدود مي كند. «انسان گمان مي كند كه مي تواند آزادانه هر كاري را بكند ، اما به محض اينكه در جامعه مشغول انجام عمل مي شود، در مي يابد كه هزاران قيد بر دست و پاي دولت به تعبير مرحوم شريعتي انواع زندانها ما را در بند خود كرده اند كه پاره اي از اين زندانها بسيار آشكارند و به راحتي قابل كشف و پاره اي ديگر مخفي و بسيار پيچيده هستند اما همه اينها علي الوصول از قيد و بندها ي بيروني اند و آدمي با گذشتن از آنها خود را به معناي دقيق آزاد نمي كند بلكه فقط خود را رها مي كند و فاصله زيادي است ميان رهايي و آزادي . اما نوبت به قيد و بندهاي دروني كه بر سد، مسأله عمق و پيچيدگي بيشتري مي يابد . انواع غصه ها و عقده ها ، شهوتها، جاه طلبيها، القائات ايدئولوژي هاي مختلف مي تواند عقل و روح آدمي را از حركت باز دارند. آدمي تعريفي دارد و وقتي كه شخصيت خارجي او منطبق بر آن تعريف باشد، انسان خالص و سالم و تام و تمام محسوب خواهد شد. اما اگر انسان از تعريف خود كم داشته باشد يا بيگانه ها با او در آميخته باشند، به هر ميزاني كه بيگانه ها با او در آميخته اند، وي از انسانيت و از آزادي دورتر خواهد بود. آزادي به منزله يك واقعيت در آدمي عبارت است از: حالت و وضعيتي در انسان كه هويت او را با تعريف و ماهيت واقعي اومنطبق مي كند. تعبير از خود بيگانگي يا مسخ يا به بيان لطيف قرآن »خسران «حاكي از همين امر است. لذا مي توانيم آزادي بيروني را به يكديگر نزديك كنيم و هر دو تحت عنوان واحد درآوريم . ارز اينجا متوجه مي شويم كه تعريف آزادي پيوند ناگسستني با تعريف انسان دارد و شناخت آزادي بدون انسان شناسي ممكن نيست. به هر حال واژه ي آزادي در مفهوم نوين خود بيشتر در پيوند با آزاديهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و بنياد دموكراسي به كار رفته در چهار چوب آزاديهاي گوناگون مانند آزادي انجمن ها ، علم، مطبوعات و كار و تكاپوي سياسي و اقتصادي تعريف مي شود و در حقيقت شركت همگاني در روند حكومت بخشي از مفهوم آزادي را تشكيل مي دهد. اما اينها دليل نمي شود كه اهميت آزادي فردي ناديده گرفته شود . بلكه در دنياي امروز اين آزادي فردي را مبنا و حداقل تشخيص داده و سپس به تعريف و حدود آزاديهاي ذكر شده مي پردازند. و از همين جاست كه مكاتب مختلفي مانند ليبرايسم، ناسيوناليسم بوجود آمده است كه در اصول خود به تبيين دموكراسي ، استقلال و فرد گرايي پرداخته اند كه مبين آرزوي آزادي بشر است. اگر بنا باشد به دنبال تعريف و مفهوم آزادي در ايران بگرديم ناچاريم از اينكه به ميان افراد جامعه برويم و اينجاست كه با واكنشها و پاسخهايي روبرو مي شويم كه هر چند بنابر اصل آزادي قابل احترامند ولي نشان دهنده اختلاف عميق و سر در گمي مردم ماست. در جايي كه گروهي آزادي را جدا از مذهب و به عنوان يك عطيه الهي براي انسان مورد بررسي قرار مي دهند. وكاستيهاي آن را نمي پذيرند گروهي ديگر در تعريف آزادي سعي مي كنند به اسلام متوسل شوند ولي نبايد غافل شد كه سعي براين است آزادي را براي بشرتعريف كنيم با هر مذهبي كه باشد. گروهي ديگر به نوعي از جواب دادن طفره مي روند كه انسان بر سر دو راهي قرار مي گيرند كه ارزش آزادي را نمي دانند يا نمي خواهند در باره آزادي سخن بگويند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 15:6 توسط namalom
|
|
||